عزای دین، ختمِ حافظ

مدت‌ها بود ایمانِ خود را به دین و پیغمبر و خدا از دست داده بود. جای تعجب هم نبود. با سردمداری واعظانِ بلامتعظ و خرماخورانِ منعِ-رطب-کن چاره‌ی دیگری نداشت. سال‌ها بود که درازدستیِ بی‌شرمانه‌ی کوته‌آستینانِ مردم‌فریب و ریای متعفنِ زاهدانی که از بوریای محفلشان جز بوی ریا به مشمام‌اش نمی‌رسید خیری ندیده بود. نصایحِ توخالی‌شان جز سفسطه و استحماق مفهومِ دیگری نداشت و آتشِ تزویرشان مدت‌ها بود که خرمنِ دین‌ِ او و هم‌نسلانش...

ادامه‌ی یادداشت