کژطبع جانوران

«طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده‌ست….» استاد شفیعی کدکنی شعری ناب و تازه را اینگونه آغاز می‌کند. دغدغه‌ی او اما به یک سال و یک قرن باز نمی‌گردد. این طفل قرن‌هاست که در پهنه‌ی میانِ خلیجِ فارس و خزر ناپیداست. متعصبانِ خشک‌مغزِ قشری اصولاً با هر چه مایه‌ی شادی و نشاط است مشکل داشته‌اند. خنده مکروه است. رقص مذموم است. بزم محکوم است. هنر فسق و فجور است، موسیقی غناست و عشق جای‌اش در پستوی خانه. حقّ گفتن تنها زیرِ لحاف...

ادامه‌ی یادداشت

آشکارا نهان

بسیاری اوقات پیش می‌آید که وقتی آدمی از بطنِ ماجرا بیرون آمده و به عبارتی «کنار گود» می‌ایستد نکته‌هایی به ذهنش می‌رسد که شاید تا صد سال آزگار هم به مخیله‌اش خطور نمی‌کرد. مثل اینکه قرار باشد ایراداتِ مسیرِ یک جاده را دریافته و آن را اصلاح و بهینه‌سازی کنیم. درگیر بودنِ روزمره در عمق ماجرا مانندِ راننده‌ای‌ست که در جاده می‌راند و به همین سبب دورزدن‌های بی‌جا و ناراستیِ مسیر و بی‌نظمیِ مکرّر و نالازم به چشممش نمی‌آید....

ادامه‌ی یادداشت

خوردنِ از نقول و خنده بر عقول

یکی از بحث‌هایی که سال‌هاست ایرانیان درگیرِ آن بوده‌اند و به فراخورِ ایّام و میزانِ آزادی‌های لازم و مزاجِ محتسب‌های زمانه روغنِ آش‌اش را کم و زیاد کرده‌اند مقوله‌ی شیرینِ «غرب‌زدگی» و «غرب‌ستیزی»ست. امری که با پیروزیِ انقلاب به شیوه‌ای افراطی تشدید شد. لبّ کلامِ این نظریه این است که غرب (که البته قبل از بستنِ پیمانِ راهبردی با روسیه و بده-بستان‌های کلانِ اقتصادی با چین شرق را هم تنگِ آن زده بودند) استعمارگر و شیّاد و...

ادامه‌ی یادداشت