نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم

جناب سجادی در یادداشتی هزیمتِ ایرانیانِ غربت‌نشین را با تشبیه به داستانِ «جزیره‌ی خوشی» پینوکیو به بلاهت و توهم نسبت داده‌اند. اجازه بفرمایید با ذکرِ خاطره‌ای نکته‌هایی از یادداشت را که موردِ قبولِ بنده نیز هست بازگو کنم تا تفاوتِ نگاهِ بنده با ایشان مشخص‌تر شود.

در سفری به برلین که یکی دو ماه بعد از انتخاباتِ شائبه‌برانگیزِ سالِ ۸۸ داشتم و در کورانِ جولانِ جنبشِ سبز در داخل و خارج به دکه‌ای برخوردم که برای امثالِ ما خارج‌نشینان آشناست. جمعی از هموطنان که با چاپِ بیانیه یا خبرنامه سعی در آگاه ساختنِ خارجی‌ها به آنچه در ایران می‌گذرد دارند و تلاششان هر چند از نظرِ بنده بی‌فایده اما ستودنی‌ست.

منتهی همین علاقه طبعاً سدتِ سودجویان را نیز باز می‌گذارد. هموطنی که مخلص در برلین مفتخر به زیارتشان شدم در دستی مجموعه‌ای از عکسِ آدمیانی در حالِ شکنجه و خونریزی به همراهِ عکسِ احمدی‌نژاد با خطی قرمز بر آن داشت و در دستِ دیگر فهرستی بدونِ مهر و امضا از «خیّرین»ی که مبلغِ پرداختی و امضای ملوکانه‌شان موجود بود. قیافه‌ی بنده هم اندکی گول‌زنک است و جماعت معمولاً در نگاهِ اول حدس نمی‌زنند که ممکن است ایرانی باشم. باری آن هموطن به سوی من آمد و با زبانِ شکسته و پُرغلطِ آلمانی تقاضای پرداختِ مبلغی برای صرفِ مبارزه با دولتِ ایران کرد. به آلمانی از او پرسیدم این پول دقیقاً قرار است به کجا برود؟ از نگاهش فهمیدم که منظورم را نمی‌فهمد و همان چند جمله‌ی بازاریابی‌گونه را طوطی‌وار آموخته و به کار می‌برد. به انگلیسی از وی پرسیدم باز هم پاسخ همان نگاهِ توخالی بود. برای سیراب کردنِ عطشِ فضولیم از وی در نهایت به فارسی پرسیدم که پول به چه موسسه‌ای می رود و خرجِ چه فعالیت می‌شود. پاسخی نداشت. معلوم شد که پیشه‌ی آقا گداییِ مدرن از طریقِ سوءاستفاده از عواطفِ مردم برای مقابله با بی‌عدالتی و شکنجه است.

احتمالاً اگر جنابِ سجادی با چنین موردی مواجه می‌شدند واکنششان پرخاش به آن موجودِ نگون‌بخت بود و به رخ کشیدنِ میزانِ بلاهتِ وی در ترکِ وطن و گدایی در فرنگ. کسی چه می‌داند، شاید طرف لیسانسی هم از یکی از دانشگاه‌های بی‌شمارِ کشور در جیب داشت. واکنشِ بنده اما ناراحتی بود و احساسِ فلاکت.

کسی منکرِ این قضیه نیست که بسیاری از ایرانیانِ تحصیل‌کرده به مددِ دروغ و جعلِ سند و هزار گونه لطایف‌الحیل سعی در قانع کردنِ دولت‌ها به پذیرشِ مهاجرتِ آنان دارند و بسیاری نیز موفق می‌شوند. موفق می‌شوند تا به قولِ جنابِ سجادی از چاله به چاه افتند و به جای کاری آبرومندانه در داخل به بیگاری در خارج روی آورند. آقای سجادی ثمره را می‌بیند و نفرتِ خود را نثارِ معلولانِ واقعه می‌کند و نه علت.

پرسش و دلیلِ ناراحتی من این است که چه چیزی در وهله‌ی اول باعث شده که یک هم‌وطنِ صاحب‌مدرک و صلاحیت حاضر است پیهِ صدها گونه تحقیر و ملامت را به تن بمالد و با گذر از هفت خوانِ صدورِ ویزا به غربت کوچ کند و در آن محل تن به صد نوع خواری و نکبت بدهد، اما حاضر نباشد در وطنِ خود نفس بکشد؟ چه چیزی ملت را به آن درجه رسانده که معتقد باشند «نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم؟» آیا این چند میلیون ایرانیِ خارج از کشور همگی خر و نفهم تشریف داشته یا پولِ بلیتِ برگشت را ندارند؟ پینوکیوی داستان بعد از علمِ به این مطلب که «خر شده» به هر راهی دست زد تا از آن جزیره‌ی شوم رهایی یابد. آیا ایرانیان نیز اینگونه‌اند یا به اقسامِ حقارت‌های کرامت‌شکن نظیرِ دوختنِ لب و التماس و جعلِ هویت و وانمودن به هم‌جنس‌گرایی سعی در تمدیدِ مدتِ اقامتِ خود هستند؟ جنابِ سجادی، حتی اگر رفتارِ این دسته از هم‌وطنان برای شما مشمئزکننده است، چوبِ اتهام را چرا حواله‌ی آنها می‌کنید و نه حکومتی که جانِ آنها را طوری به لبشان رسانده که به هر حیلتی می‌خواهند رختِ خود را از این ورطه برکشند؟ ایراد در کجاست؟

پسری که نمی‌تواند دستِ دوست‌دخترِ خود را در خیابان گرفته و راه رود، جوانی که نمی‌تواند فارغ از عذابِ محتسبان آزادانه قِری بدهد و بدونِ بازخواست قهقهه سر دهد، کارگری که می‌بایست ابتدا ثابت کند که عاملِ و نفوذی دشمن نیست و بعد پیِ مطالباتِ برحقِ خود باشد، کارمندی که شریکش مالش را بالا کشیده و به دلیل نفود در قوه قضاییه دستش به جایی بند نیست و تحقیر و تهدید می‌شود، دختری که نمی‌تواند گیسوان خود را بی‌دغدغه در باد رها کند و نفس بکشد، پسری که به دلیل شور و حالِ جوانی و شرکت در تظاهرات چند ماه در زندان  و میانِ‌ جانیان سپری کرده و حرمتش لگدکوب شده است، اینها همگی حاضرند چوبِ بیگاری در کشورهایی را بخورند که در آنها به حقوقِ اولیه‌شان احترام گذاشته می‌شود. کشورهایی که بالاترین مقام‌هایشان حقِ زیرپا گذاشتنِ حقوقِ شهروندیِ یک مهاجر را نیز ندارند. این امنیتِ سیاسی و آزادی‌های اجتماعی‌ست که فارغ‌التحصیلِ رشته‌ی مهندسی را به کار در وال‌مارت و مک‌دونالد می‌کشاند، نه خریتِ آنها.

جنابِ سجادی! بنده برای تفکرِ واگرای شما و نگریستن به وقایع از دریچه‌های تازه یا مغفول‌مانده احترام قائل هستم. اما این حسِ کینه‌ی شما نسبت به کسانی که قربانیِ شرایط‌اند را درک نمی‌کنم. ایرانیان، چه در داخل و چه در غربت، دارای کرامتِ ذاتی‌اند و بدکاری‌ها و حقارت‌پذیری‌های احتمالیشان هم معلولِ محیطی که دریچه‌هایش به دنیای آزاد سی سال است توسطِ عده‌ای پارانویید که به مددِ پولِ بادآورده‌ی نفت نعره‌ی «هل من مبارز‌»شان گوشِ فلک را کر کرده است بسته شده است. تهمیدی برای فراهم شدنِ شرایط برای بازگشتشان بیندیشیم، نه آنکه به شعور و شخصیتشان توهین کنیم.

این یادداشت ابتدا در سایت خودنویس و با عنوان «آقای سجادی، با غربت‌نشینان مهربان‌تر باشید» به چاپ رسید

نگارش دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>