مرحوم سعیدی سیرجانی، الگویی برای جنبش کرامت‌جو

ا

«آدمیزاده‏ام، آزاده‏ام و دلیلش همین نامه که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که ‏در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند»{۱}

سعیدی سیرجانیکلمات فوق از اعماقِ وجودِ نویسنده‌ی آزاده‌ی جان‌بر‌کف‌نهاده‌ای شعله می‌کشد که با شمشیرِ برّای قلم به جنگِ زاهدنمایان مردم‌فریبی می‌رود که به نام اسلام ایران را به کامِ خویش می‌خواهند. آری این مرحوم علی‌اکبر سعیدی سیرجانی‌ست که با تسلطِ حیرت‌آوری که بر ادبیات پارسی و تاریخِ پر زآبِ چشمِ ایران‌زمین دارد، پته‌ی شیخکانِ درازدستِ کوته‌آستین را روی آب می‌ریزد. فعل گذشته را عمداً به کار نبردم، چه نبردِ او با ریای دین‌فروشانِ عوام‌فریب، همانندِ اشعارِ افشاگرِ حافظ و دیگر بزرگانِ تاریخِ بلندآوازه‌ی این دیار نیازمندِ حضور و ظهورِ نگارنده‌اش نیست. هریک از نوشته‌های پرمایه‌ی وی تیری‌ست آتشین که فضای سیاهِ خفقان دهه‌های شصت و هفتاد را روشن ساخته و خوش بر قامت ناسازِ بی‌اندامِ استبداد می‌نشیند.

ارزشِ این فریاد اما وقتی مشخص می‌شود که بدانیم  آن دورانِ تاریک نه مانندِ سالیان حضورِ اصلاح‌طلبان در دولت است که گنجی‌ها از درون زندان برای حکومت خط و نشان می‌کشیدند و دانشجویان به راحتی بر سرِ رئیس‌جمهورشان فریاد برمی‌آوردند و نه چونان زمانه‌ی حاضر است که شکافِ کارگزارانِ نظام به حدی رسیده که به دستورِ رهبری معظم وقعی ننهند و آزادانه بیانیه صادر کرده و نظام را به چالش کشند و مستحضر به مردمی باشند که به فیضِ رسانه‌های متعدد و رنگارنگ به حقوقِ مسلم خود و دروغ‌پردازی‌های بی‌شرمانه حکومت واقف‌اند و بر پیگیری مطالباتشان مصرّ. نوشته‌های وی متعلق به دوره‌ی سیاهی‌ست که از برکتِ وجود تشکیلات مخوفِ و غیرپاسخگوی اطلاعاتیِ معاندسوز، نه کسی سودای مخالفت با عوامل رژیمِ البته نعیم را داشت و نه جربزه‌ی ابرازِ آن را. زمانی که منتقدان همه زبان در کام کشیده بودند و نویسندگان قلم شکسته و کاغذ دریده به کنجی خزیده.اوست که در آن وانفسایی که جز منتظریِ رانده از قدرت کسی زبان به بیانِ کژی‌های رژیم نگشوده بود، در لابه‌لای یادداشت‌هایش دلیرانه و با علمِ به سرنوشتِ خود و امثالِ خود، به تحلیلِ وقایع و پیش‌بینی سرانجام تلخِ خود می‌پردازد:«

رژیم استبدادی جز عمالِ خویش همه‌ی نویسندگان را خائن می‌شمارد و منحرف. خواه این نویسنده موجودِ جاه‌طلبِ باج‌گیرِ ماجراجویی باشد که به سودای سهمِ بیشتری عربده سر داده است و به اشاره‌ی فلان سفارتِ اجنبی قلم بر کاغذ نهاده است، یا متفکرِ وارسته‌ی اصلاح‌طلبی که نه هرگز سرِ ارادت به درگاهِ اجانب سوده و نه کمترین تقاضایی از مقاماتِ دولتی کرده و نه حتی در بندِ رد و قبولِ عامه بوده است.
نویسنده‌ای که در حال و هوائی چنین قلم برمی‌گیرد، شبیه‌ی بندبازی است که در ارتفاعی سرگیجه‌آور بر طنابِ باریکی قدم نهاده است، بی‌آنکه تورِ نجاتی زیر پایش باشد یا رشته‌های ظریفی پاسدارِ جانش.
» {ای کوته‌آستینان – بهار کشمیر}

مخلص به جرأت می‌توانم ادعا کنم که همانطور که مرحوم منتظری به حق ملقب به پدرِ معنوی جنبش سبز شد، مرحومِ شهید سعیدی سیرجانی نیز می‌بایست یکی از اولین قربانیانِ «علنی» راهِ آزادگی و آزادی‌خواهی و پرچم‌دارِ کوفتنِ کوسِ رسوایی رژیمی دانست به فساد گراییده و از اهدافِ متعالی اولیه‌ی خود منحرف گشته. علاوه بر جسارتِ بیانِ‌ حقیقتِ عریان، گستردگی افق نگاهِ وی به مسائل، نکته‌ی قابلِ توجه دیگری‌ست که در آثارِ مرحوم سیرجانی به چشم می‌آید. او به عکس اکثرِ روشنفکرانِ منتقدِ هم‌عصرِ خود، تنها به نق زدن و انتقادِ‌ بی‌هدف از حکومت نمی‌پردازد، بلکه ملت را نیز برای آگاهی از بلایی که بر سرشان آمده و می‌رود، به انداختنِ گوشه‌چشمی در آینه دعوت می‌کند:

«عجیب آنکه در میانِ ملتی که اهلِ تجسم‌اند و به تعبیرِ‌ما مسلمانان بت‌پرست [هندیان]، اثری از پرستشِ سرانِ مملکت و رهبرانِ‌ ملی دیده نمی‌شود. و حال آنکه در ایرانِ‌ اسلامی ما پرستیدنِ‌ شهریارِ زمین را از ارکانِ دین پنداشته‌اند و فریادِ -شها! مهرِ تو کیش و آیینِ‌ماست- به آسمان رسانده‌اند و بی هیچ احساسِ قبحی گلبانگِ افتخار سرداده‌اند که -پرستیدنِ نامِ‌ تو دینِ ماست-
نمی‌دانم این خاصیت حکومت استبدادی است که افراد رعیت را حقیر و بی‌شخصیت و چاپلوس می‌پرورد, یا حقارت ذاتی و دنائت جبلی آحادِ ملت است که طبایع سواری‌پسند را بر مسند -سبحان ما اعظم شانی- می‌نشاند.
….این ما ملتیم که با تملقهای نامعقول و مدیحه‌گریهای بت‌پرستانه سران سیاه‌اندرون مملکتمان را بر سمند فرعونی می‌نشانیم و معتاد به تملق‌طلبی و غرورشان می‌کنیم, یا این سران فرومایه‌ی استبدادند که در عروجِ نه چندان دشوارشان بر فلک سروی, به جبران حقارتِ ذاتی, آزادگان وارسته را از خود می‌رانند و فرومایه‌ترین غلامان را به خدمت می‌خوانند؟ این طبیعت رذالت‌پسند سران استبداد است که از میان سفله‌ترین چاپلوسانِ حرفه‌ای مقربان خود را بر می‌گزینند,  یا این خوی غلامی ما ملت است که حضرت «خواجگی» را با مقالات مطنطن و خطابه‌های مسجع بر اوج آسمان می‌بریم و نردبان رابطه‌ی ملت را از زیر پایش می‌کشیم؟
» {ای کوته‌آستینان – با طوطیان هند}

« منصفانه‌تر قضاوت کنیم. گناه واقعی به گردن مردمی است که چون جوجگانِ در قفس‌زاده‌ی نه اوجِ آسمان پیموده, نه پر بر بساط کهکشان سوده, افق آرزوهایشان از میله‌های سرد قفس تجاوز نمی‌کند, و به شیوه‌ی سرگشتگان وادی سینا به جای فرعونِ در کامِ نیل فرورفته به گوساله‌ی سامری روی می‌آورند, که میراث شوم بت‌پرستی قرنها در عروق و شرائینشان رسوب کرده است و لحظه‌ای فارغ از تحکم جباران زیستن نمی‌توانند. مردمی که به حکم معتقدات جهالت‌آمیز خود, همه نیروهای اجتماعیشان وقف بت‌سازی است و لحظاتِ خلوتشان وقف شکایت از بت. بیدل دهلوی بیت تامل‌انگیزی دارد که: ما و تو خراب اعتقادیم……..بت, کار به کفر و دین ندارد.»

یا به قولِ هادی خرسندی:‌« ایرانیم و شاه و خمینی ثمراتم ، من عاملِ تکثیرِ ژنِ این حضراتم!»

از برجسته‌ترین مشخصه‌های نوشته‌های مرحوم سعیدی سیرجانی، استفاده از زبانِ استعاره و کنایه و به قولی آوردن سرّ دلبران در حدیثِ دیگران است. او همانطور که در مقدمه‌ی «بیچاره اسفندیار» آورده، پس از خانه‌نشینی اجباری به «نقّالی» روی می‌آورد. یعنی نقلِ حکایات و افسانه‌های تاریخی و مذهبی با چاشنی تفسیر و تاویل‌های زیرکانه. اینگونه است که وقتی از ضحاکِ ماردوش و معاویه و امیر مبارزالدین و شاه‌اسماعیل سخن می‌راند مقصودِ خویش را به بهترین وجه ممکن از وصفِ مستبدینِ آزاده‌کشِ زمانه بدون محدودیت زمانی و مکانی می‌رساند. او خود با ظرافتِ خاصِ خود در مقدمه‌ی «ضحاکِ ماردوش» به راهی که در آن قدم گذاشته است اشارتی می کند که عاقلان را کفایت است:

« اندیشمندانی که پروازِ ذهنشان از آفاقِ زمانه فراتر است و سطحِ فکرشان با پسندِ عوامِ روزگار فاصله‌ای بسیار دارد بر دو دسته‌اند:‌ گروهی با تیغِ کشیده‌ی سخن به جنگِ رویارو با مظاهرِ فساد و ستم برمی‌خیزند، بدین سودای باطل که با رفتنِ این و آمدنِ آن اوضاعِ زمانه دگرگون خواهد شد و شهر و دیارشان رشکِ بهشتِ برین. غافل از این واقعیت که حکامِ ستمگرِ زمانه از مقوله‌ی «نقشِ دیوار» اند، و تا در و دیوار و پی و ستونی نباشد، نقشِ زشت و زیبایی مجالِ ظهور نخواهد یافت. غافل از این واقعیت که این جهلِ مرکب و تربیتِ غلطِ توده‌ی مردم است که مجالِ مناسبی در اختیار  جبارانِ خودکامه می‌نهد برای حکومت کردن و با حکومتِ قهرآمیزِ خود ملتی را به خاک و خون کشیدن و در درکاتِ بدبختی فرو بردن………
…اما گروهِ دیگر شیوه‌ی کار و ابلاغِ پیامشان هنرمندانه‌تر است، که با استتاری رندانه به میدان می‌آیند و افکارِ تند و نیاتِ بلندِ‌ خود را در لعابِ لطیفی از صنایعِ بدیعی و ایهاماتِ شاعرانه می‌پوشانند، تا هم از خشمِ جباران و غوغای عوام برکنار مانند و مجالِ ماندن و گفتن و بازگفتن داشته باشند، و هم پیامِ خود را دور از تعرضِ معاندان و مدعیان به گوشِ محرمان و مستعدانِ زمانه برسانند و علاوه بر آن نسل‌های آینده را از آلامِ روزگارِ خویش باخبر کنند.
اینان به جای آنکه با مظاهرِ بدبختی ملت‌ها به ستیزه برخیزند و در مقابلِ جبارانِ خودکامه با تیغِ قلم قیام کنند، با ملایمتی رندانه به آگاهی و بیداریِ توده‌ها می‌پردازند. می‌کوشند در حصارِ جهل و غفلتی که جامعه را برگرفته است رخنه‌ای کنند و می‌دانند با هر خراشی که در این حجابِ نکبت‌خیز ایجاد کنند خشتی از پای‌بستِ کاخِ ستم بیرون کشیده‌اند.
جهادِ‌ ظریفی به مراتب دشوارتر و موثرتر از خروشِ جانبازانه‌ی گروهِ اول، با جلوه‌هایی گوناگون: از توسل به اشاراتِ صوفیه گرفته تا با تظاهر به می‌پرستی به جانِ خودپرستی‌ها افتادن، از کلیله و دمنه گرفته تا موش و گربه را به صحنه‌ی تمثیل کشیدن، و در هر قدم و قلمی با اشاراتِ عبرت‌آموز از جهلِ مرکبِ‌ خلایق کاستن.
»{ضحاک ماردوش – مقدمه}

چنین است که اسفندیار در پنجه‌ی پرتوانِ وی سمبلی از جوانانِ ساده‌دل و معتقدی می‌شود که موردِ استفاده‌ی ابزاری نظام‌های دیکتاتوری و فاشیستی قرار می‌گیرند و رستم و حسین و حافظ و فریدون نمونه‌هایی از نخبگانِ جان‌برکفی که مقابلِ جورِ حاکم سرِ تعظیم خم نکرده‌اند. او در این وادی با تکیه بر دانشِ عمیقی که بر ادبیاتِ غنی پارسی دارد، محدودیتی در نقلِ حوادث و تحلیلِ شخصیت‌ها ندارد. ببینید چه زیبا و موجز حینِ بیانِ استبدادِ حکومتِ معاویه به عللِ انحرافِ انقلاب اسلامی و رهبرانش می‌پردازد:

«شامی که تاریخ‌نویسان رومی و اسلامی به ما معرفی کرده‌اند چنان محیط استبدادزده‌ای بوده است که اگر به جای معاویه هر جاه‌طلب دیگری در آنجا موقعیتی می‌یافت در هوای صعود بر فلک سروری, مرتکب جنایاتی بدتر از معاویه می‌شد. امان از ملت استبدادزده‌ی در اختناق‌پرورده که ذاتاً بت‌پرستند و به حکم جهالت خویش تیشه بر بنیان آزادی و حیثیت خود می‌زنند و در مداحی و گزافه‌گویی چنان دواسبه می‌تازند که امر بر خود فرمانروا هم مشتبه می‌شود…در محیطی چنان, توده‌ی عوام چنین می‌پسندند و معدودی نکته‌سنجان و آزادگان چاره‌ای ندارند جز انتخاب یکی از دو سه راه, یا چون ابوذر برآشوبند که: -باید برون کشید از این ورطه رخت خویش-, یا در بیت‌الاحزان خویش بخزند و به فتوای -ببُر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر- عمل نمایند, و یا چون حق‌طلبان حقیقت‌گو سرِ سبز را در کار زبان سرخ کنند و زیر شمشیر جلادان معاویه لبخند تلخ خود را بر چهره‌ی بی‌اعتنای مردم بپاشند, که: -من استاده‌ام تا بسوزم تمام-. در محیطهائی چنین, زمین هرگز خالی از بت نیست, «معاویه» برود, «یزید» می‌آید.»{ای کوته‌آستینان – بهار کشمیر}
در آستینِ مرقع پیاله پنهان کن…

مقالاتِ مرحوم سیرجانی تمثالِ بی‌مثالی از گزاره‌ی «تاریخ تکرار می‌شود» مارکس و جمله‌ی حکیمانه‌ی جرج سانتایاناست که «آنها که گذشته‌ی خویش را به یاد نمی‌آرند محکوم به تکرار مکررات‌اند».

 

از نظرِ او تاریخِ دیارِ ما سرشار از قالب‌های همانندی‌ست که گاه به صورتِ تراژیک و گاهی مضحک تکرار می‌شوند. اینگونه است که او با نگاهی ژرف‌اندیش به واقعه‌ها و حکایات و افسانه‌های تاریخی، تصویری جاندار از حال و آینده به خوردِ خوانندگان می‌دهد. به عنوانِ نمونه تصویری که از دربارِ معاویه و ضرورتِ وی به تکیه بر سرنیزه می‌دهد را مقایسه بفرمایید با احوالِ حکم‌رانانِ کنونی جامعه. بعد از وقایع عاشورای ۸۸ بسیاری رفتارِ حکومت را «یزیدی» خوانند. ببینید آن دوراندیشِ وارسته چگونه بیست سال پیش در آیینه‌ی تاریخ وقایع را در قالبِ توصیفِ حال و هوای شام پیش‌بینی کرده‌است:

 

«علتِ این فراوانی بدخواهان و دشمنان چه بوده است؟ غیر از این است که مردم از حکومت جابرِ او به تنگ آمده بودند، از لشکرکشی‌های و جنگ‌های بی‌حاصل و پیاپیِ او خسته شده بودند، از بهانه‌تراشی‌هایش برای مالیات‌های نامعقول و غیرشرعی به خاکِ سیاه نشسته بودند، از تجاوزات و تعدیاتِ عمال و عزیزکرده‌هایش جان بر لب بودند، از نطق‌های مبلغانِ خودفروخته‌ای که در نهایت وقاحت منبر و محراب را قبضه کرده بودند و هر دم و ساعت دروغِ وقیحانه‌ای تحویلِ خلایق می‌دادند و مردی چون علی را مرتد و خارجی قلمداد می‌کردند خونشان به جوش آمده بود؟

 

در چنین حال و هوایی است که کوچه و بازارِ شام برای «جنابِ خلافت‌مابی» تبدیل به مهلکه می‌شود، و باید هم بشود. استبدادِ فاسدی که خودش را به زور بر مردم تحمیل کرده، چاره‌ای ندارد جز سنگر گرفتن در حصارهای گوشتی و تکیه زدن بر لبه‌ی تیز سرنیزه‌ها.

 

خدایی که «معاویه» و همفکران و هم‌سلیقه‌های معاویه در طولِ قرون و اعصار ساخته‌اند و به جانِ مردم انداخته‌اند با خدایی که قرآنِ ما و انجیلِ مسیحی‌ها و توراتِ یهودی‌ها به مردم شناساندند از زمین تا آسمان فاصله دارد»{ای کوته‌آستینان – بهار کشمیر}

 

در همین راستا بازخوانی گوشه‌ای از شرحِ او بر احوالاتِ مردمِ ستم‌پذیر در زیر سلطه‌ی ترکمانانِ قزل‌باشِ تحتِ فرمانِ حکومت شاه طهماسب در کنارِ نقلِ سرنوشتِ محتومِ حاکمِ بخارا برای تلنگر به ذهن‌های بیدار خالی از لطف نیست:

 

«مردم پس از سلطه‌ی قزل‌باشان بر دو دسته‌اند: معدودی که دست ترکمن‌های غارتگر را خوانده‌اند، اما عافیت‌طلب‌اند و گریزان از مقاومت و مبارزه که خطراتش مسلم است و نتایجش نامعلوم؛ و اکثریتی ساده‌لوح و خوشباور که به نرمی موم دست‌افشار در پنجه‌ی تزویر زبان‌به‌مزدانِ دین به دنیا فروخته گرفتارند و بی‌توجه به شواهد محسوسی که از تزویر و ریا دیده‌اند، جماعت ترکمن را یاران امام زمان می‌پندارند و تن به هر تجاوز و تحمیلی می‌سپارند.

 

هشیاری ملتی چنین گرفتار جهل و جنون بدین سرعت و سادگی میسر نیست. باید سال‌ها بگذرد و فشار فقر و ناامنی افزونتر شود و قلمرو اجحاف و زورگویی قزلباشان وسعت گیرد تا ذهن منجمدشان تکانی بخورد. باید سرداران قزلباش چون سگانِ بر لاشه افتاده بر سر غنایم با هم بجنگند تا مردم بفهمند ایمان مریدان ولی امرالله در چه حدی از خلوص و فداکاری است….باید مرشد کامل همه برادران و برادرزادگان خود را قتل عام کند تا خلایق ببینند اجاق‌زاده‌ی والامقام برای حفظ تاج و تختش مرتکب چه قساوت‌هایی می‌شود؛ باید به چشم خود شکنجه و مرگ هزاران تن از هموطنان خویش را زیر چماق و شمشیر ترکمان قساوت‌پیشه ببینند تا بفهمند چه بلایی بر سرشان آمده است….باید با مهاجرت‌های دسته‌جمعی عرصه ایران از وجود مردان کارآمد و هنرمندان چابک‌دست و فضلای وسیع‌الصدر خالی ماند، تا مردم غم بی‌فرهنگی را احساس کنند.»{مقدمه وقایع اتفاقیه}

 

قزلباشان را در عباراتِ فوق با «سرانِ سپاه» و فرمانروا را در تفسیرِ زیرین با «ولایت فقیه» جایگزین کنید تا طنزِ تلخِ تاریخ آشکارتر شود:

 

«در آشفته‌بازاری چنین، همه دزدان آشوب‌طلب پیرامون مرکز قدرت حلقه زده‌اند و همه جهدشان مصروف این است که از یکسو به تحکیم حصار نفوذناپذیری که بر گرد فرمانروا کشیده‌اند پردازند و از سوئی دیگر با چاپلوسی‌های آزمندانه‌ی خویش هر لحظه بر باد و بروت امیر بیچاره بیفزایند و او را بی‌آنکه خود خواسته باشد بر مسند فرعونی نشانند و امر را بر مردکِ مفلوک چنان مشتبه کنند که نگاه رضایتی بر پشم و پوست رنگین خود بیفکند و با فریاد-این منم طاووس علیین شده-، خم رنگرزی چاپلوسان را نادیده بگیرد….. بت اعظم، مثل هر آدمیزاده‌ای اعمال خود را عین صواب می‌بیند و طریقت خود را صراط مستقیم. کمتر دیکتاتوری در تاریخ می‌توان یافت که برای جنایات خویش توجیهاتی نداشته باشد و بدین پندار گردن ننهاده باشد که من شبان گوسفندانم، اگر آزادشان بگذارم چنین و چنان می‌شوند….این چنین، جبرِ تاریخ و غفلتِ ملت و حرصِ توانگران و ظلمِ حکومت، سرنوشت ناگزیر «مردمِ بخارا» را رقم زد و بر فرهنگ و ملیت و استقلالشان خط بطلان کشید، و به راستی اگر عاقبتشان جز این بودی عجب نمودی….به یک گردش چرخ نیلوفری علائم مرزی درهم می‌شکند و در پی این حادثه، علاوه بر مرز جغرافیائی، مرزهای به مراتب مهم‌تر سنت و فرهنگ و زبان ملی نیز پامال هجوم همسایه‌ی قدرتمند می‌شود.»{یادداشت‌های صدرالدین عینی – مقدمه}

مبارزه و پرتوافشانی وی البته که به زوایای تاریک استبداد محدود نمی‌ماند و فرهنگِ جامعه و روش و منش ملت‌ها بالاخص ایرانیان را نیز دربرمی‌گیرد. به عنوان مثال در کتابِ ارزنده «سیمای دو زن» در قالبِ تحقیقی ادبی به ریشه‌یابی افولِ حقوقِ زنان در سرزمینِ ایران می‌پردازد و به شیوایی هرچه تمام‌تر با مقایسه‌ی دلدادگی شیرین و خسرو و عشق سوزناک و مریض‌گونه‌ی لیلی و مجنون و توصیفِ امپراطوری ایران در کنارِ قبیله‌ی صحرانشینِ لیلی، افولِ ارزش‌های اخلاقی را پس از حمله‌ی اعراب به بحث می‌نشیند:

«لیلی پروردة جامعه‌ای است که دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمة انحرافی می‌پندارد که نتیجه‌اش سقوطی حتمی است در درکات وحشت انگیز فحشا؛ و به دلالت همین اعتقاد همة قدرت قبیله مصروف این است که آب و آتش را _ و به عبارتی رساتر آتش و پنبه را_ از یکدیگر جدا نگه دارند تا با تمهید مقدمات گناه، آدمیزادة طبعا ظلوم و جهول در خسرات ابدی نیفتد. در محیطی چنین یک لبخند کودکانه ممکن است تبدیل به داغ ننگی شود بر جبین حیثیت افراد خانواده و حتی قبیله. در این ریگزار تفته بازار تعزیر گرم است و محتسب خدا نه تنها در بازار که در اعماق سیه چادرها و پستوی خانه‌ها. همة مردم از کودکان خردسال مکتبی گرفته تا پیران سالخوردة قبیله مراقب جزییات رفتار یکدیگرند.

 

اما در دیار شیرین منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست. پسران و دختران با هم می‌نشینند و با هم به گردش و شکار می‌روند و با هم در جشن‌ها و میهمانی‌ها شرکت می‌کنند. و عجبا که در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران پاسدار عفاف ایشان است، که بجای ترس از پدر و بیم بدگویان، محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قایلند….. دنیای شیرین دنیای گشادة بی پروایی‌هاست، دنیایی است که جزییاتش با یکدیگر هم آهنگی دارد. شیرین دست پروردة زنی است که زمردان بیشتر دارد سترگی، دختر ورزشکار نشاط‌طلب طبیعت دوستی است که بر اسبی زمانه گردش و اندیشه رفتار برمی‌نشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش_ که -ز برقع نیستشان بر روی بندی-، و هر یک با فنون سوارکاری و جنگ آوری و دفاع از خویش آشنایی دارند به چوگان بازی می‌رود. دختری که در چونین محیطی بالیده است در مورد طبیعی ترین حق مشروع خویش_ یعنی انتخاب شوهر_ نه گرفتار حیای مزاحم است و نه در بند ریای محبت‌کش. آخر در محیط او هیچ دختری را به جرم زیباییش به قناره نکشیده‌اند و به جرم نگاه محبتی به زندانسرای حرم نسپرده‌اند و داغ بدنامی و رسوایی بر جبین بختش ننهاده‌اند، تا او بترسد و عبرت گیرد.

 

اما در حرمسرای پدر لیلی اساس کارها بر پوشیده کاری است،….. و از آن عجب تر زندگی سراسر تسلیم لیلی است خالی از هر تلاشی. از مکتب خانه‌اش باز می‌گیرند و در خانه‌ای بام و در بسته زندانیش می‌کنند بی‌آنکه اعتراضی کند و فریادی به شکوه و شکایت بردارد..»{مقدمه سیمای دو زن}

 

ملاحظه فرمودید شباهت‌های قبیله‌ی لیلی با مصائبِ زنانِ سرزمینمان و انحطاطِ مردمانمان را؟ گویی بازخوانی نتیجه‌گیری شعرِ کوبنده‌ی ایرج میرزاست درباره‌ی افراط در حجابِ ظاهری و به بوته‌ی فراموشی سپردنِ عفافِ باطنی:

 

حجاب زن که نادان شد چنین است

زن مستوره و محجوبه این است

 

به … دادن همانا وقع نگذاشت

که با روگیری الفت بیشتر داشت

 

چون زن تعلیم دید و دانش آموخت

رواق جان به نور بینش افروخت

 

به هیچ افسون ز عصمت بر نگردد

 به دریا گر بیفتد تر نگردد

 

چو در زن عفت و آزرم بینی

تو هم در وی بچشم شرم بینی

 

به یک باره جان در ستم سوختن، مرا بهتر از با ستم ساختن

همانگونه که اشاره رفت از خصوصیاتِ بارزِ مرحوم سیرجانی دیدِ وسیعِ وی به وقایعِ اجتماع با تکیه بر تاریخِ کهنِ ایران و بهره‌گیری از ادبیاتِ غنیِ پارسی‌ست. او در اوجِ فضای چماق و رعب و اختناق انگشتِ اتهام را تنها به سوی حکومت نمی‌گیرد و ملتِ مستبدپرور و ستم‌کشِ ایران را نیز در کورانِ وقایع بی‌تقصیر نمی‌داند. این خطابه‌ی گزنده‌ی وی راجع به احوالِ افراط-تفریط-گونه‌ی ملتِ ایران را که از زبانِ چندربهانِ هندی بیان کرده در این زمینه قابلِ توجه و عبرت است:

 

«شما ایرانی‌ها مظهرالعجایبید، علمای طراز اولِ مذهبتان پیشوای مشروطه‌خواهی می‌شوند و هوادار نظام قانونگزاری به شیوه فرنگ، در میادین مرکزی پایتختتان همدستان مرد مجهول‌الهویه‌ی خارج از مذهبی اعلمِ علمای زمان را بر دار می‌کشند و جماعتی از به اصطلاح شیعیان پای دارش هلهله می‌کنند، فرزند همین مجتهدی که در راه حفظ نظام شریعت سر باخته, هوادار دو آتشه مشروطه و آزادی می‌شود, و فرزند او علَمِ الحاد کمونیستی برمی‌دارد. هنرمند موسیقی‌دانتان رئیس شکنجه‌گران عهد رضاشاهی است و مطبوع‌ترین خواننده‌ی روزگارتان عضو ساواک آریامهری. جلاد بی‌رحمی که در رژیم شاهنشاهیتان سالها رئیس ساواک و عامل مستقیم خفقان و استبداد بوده است از فرستنده‌ی عراق مردم را به آزادی‌خواهی و قیام بر علیه استبداد دعوت می‌کند……جوانانی که در کشور اسلامی خودتان درس خوانده‌اند, رها از قیود مذهبی به هزار فسق و فجور آلوده می‌گردند, و پسر بچه‌هایی که به آمریکا می‌فرستید پس از ده بیست سالی اقامت در دیار کفر تبدیل به مسلمان‌های دو آتشه می‌شوند. آستین‌پاره‌های یقه‌چرکینتان خصم سوسیالیسم‌اند و شاهزادگان سرمایه‌دار غرق ناز و نعَمتان هوادار کمونیسم…….یک روز «رئیس و مجلس و فایده» را تبدیل به «فرنشین و کنگاشستان و هوده» می‌کنید و روزی دیگر دانشجویان رشته‌های فیزیک و ریاضی را به خواندن قصاید امروءالقیس و متنبی وامی‌دارید. ملتی هستید که با همان شور و ولعی به تماشای مراسم سنگسار کردن زناکاران در شهر کرمان هجوم می‌برید که تا همین دیروز برای دیدن صحنه‌های کذائی جشن هنر در خیابان زند شیراز از سر و کول هم بالا می‌رفتید.از یکسو دانشمندان و متخصصانتان آواره اقالیم غربت‌اند و دست گدائیشان دراز, و از سوئی دیگر دعویهای خودکفائی صنعتی و استقلال فرهنگیتان گوش عالم را کر کرده است!»{ای کوته‌آستینان – با طوطیانِ هند}

 

او بود که به جدّ بر این عقیده بود که:

 

«در جامعه‌ی سالم اگر کسی بتواند با عملگی حقوق حداقلی درآورد، محال است برای دوبرابر آن حقوق تن به قوادی بسپارد. در همچو دیاری محال است فلان استادِ دانشگاه یا قاضی دادگستری شغلِ شریف و افتخارانگیزِ خود را رها کند و با حقوقی دوبرابرِ آن تن به جاسوسی و خبرچینی بسپارد.

 

در هر کشوری که دیدید مزدِ‌ خبرچین‌ها و شکنجه‌گران و جلادها چیزی در حدِ حقوقِ مشاغلِ محترمِ معمولی است، یقین داشته باشید که سطحِ اخلاق و وجدان در آن مملکت خیلی فروافتاده است.»{مقدمه در آستین مرقع}

 

محیط استبدادزده و جامعه‌ی فاسد علاماتی دارد, مشخصاتی دارد. یکی از بارزترین نشانه‌هایش اینکه خلایق در بند کیفیت‌ها نیستند, در شوق رسیدن به هدف, وسواسی برای انتخاب وسیله به کار نمی‌بند. نگاهی به مبارزات اجتماعی در همین «کشورهای دوروبرتان» بیندازید و ببینید رقیبهای سیاسی چه داغهای سیاهی بر جبین یکدیگر می‌نهند و چه نسبتهائی به هم می‌دهند. از دزد و ملوط و زنباره و حرامزاده گرفته تا عامل اجنبی و قاتل و جنایتکار. در همچو محیطهائی مرد سیاسی نه در بند مفهوم کلمات است و نه شوق ریاست برایش مجالی باقی گذاشته است. {ای کوته‌آستیان – بهار کشمیر}»

 

او را به روشنی می‌توان تصور کرد که چه تلخندی بر لبان خسته‌ی خود می‌نشاند هنگامی که چند سال بعد در جریده‌ی دریده‌ی عصر درباره‌ی خود می‌خواند که:

 

«تا کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ معلمِ ساده‌ای بیش نبود. پس از تشکیلِ ساواک با آن سازمان ارتباط برقرار کرد (کیهان اسفند ۷۲) . کسی که دارای ماهیتی شناخته شده و وابسته به تفکراتِ استعماری است (جمهوری اسلامی شهریور ۶۸) وی از به اصطلاح روشنفکرانِ ناسیونالیستی است که در سال‌های قبل از کودتای۲۸  مرداد در حزبِ توده فعالیت داشت و بعد از کودتا به جرگه‌ی قلم به مزدهای دربار پیوست (شماره ۹۴ خبرنامه فرهنگی و اجتماعی سازمان تبلیغات اسلامی)»

تهمت‌های بیشمار و بیشرمانه از رسانه‌های متعددِ حکومتی در اواخرِ دهه‌ی شصت و اوایلِ دهه‌ی هفتاد به جانبِ او روانه شد. اویی که تنها جرم‌اش این بود که با نثرِ والا و پاکِ خویش بدونِ هراس از مرگ اسرارِ ریاکاری کسانی را هویدا می‌کرد که زیانِ کسان از پیِ سودِ خویش جسته و وقیحانه دین را دستاویزِ قدرت‌طلبی خویش قرار می‌داده و می‌دهند.

 

آری این چنین بود که مثلثِ زر و زور و تزویر تابِ استقامت و افشاگری‌های وی را نیاورد و این نویسنده، محقق و استادِ دانشگاه را به جرم‌های مضحک و نامربوطی همچون «دریافتِ مبالغِ هنگفتی از عواملِ ضدّ انقلاب در خارج، همکاری با افسرانِ عضوِ ساواک، شرکت در کودتای نافرجامِ نوژه، عضویت در شبکه‌ی قاچاقِ موادّ مخدر و خرید و فروشِ مشروباتِ الکلی» متهم کرد و حکومت برای آنکه میخ را محکم‌تر کوبیده باشد و کوسِ رسوایی خود را بلندتر فریاد کرده باشد اتهامِ وقیحانه لواط را هم به این لیستِ بلندبالا افزود تا به خیالِ خود وی را قبل از شهادتی که در زیرِ شکنجه در انتظارِ وی بود، پیش عوام بی‌آبرو کرده باشند.

 

بگذریم که هدف از این یادداشت نه شرحِ مطول و نه تحقیقی مفصل پیرامون آثارِ گرانقدرِ وی و سیاه‌کاری‌های حکومت در قبالِ آثارِ افشاگرانه او، که ذکرِ خیری‌ست از مردی که در کورانِ ظلمِ حکومت و جهلِ ملت، با سلاحِ ادبیات و تاریخ به جنگِ ریاورزانِ شریعت‌سوزِ زمانه رفت و عمرِ گرانمایه در این کارِ ارزشمند نهاد. باشد که نسلِ سبزِ جوان منشِ والا و سرِ نترس و حقارت‌گریزِ وی را سرمشقِ مبارزاتِ حق‌طلبانه‌ی خود قرار دهند.

 

شاید البته بد نباشد که در این یادنامه از طبعِ روانِ وی در سرودنِ اشعارِ انتقادی و طنز نیز سخنی مختصر آورده شود، هرچند که آوردگاهِ اصلی آن مرحوم در نثرِ سلیس و متین و موزون بود که هم به مذاقِ نخبگان نیک می‌نشست و هم جانِ عوام را به دور از صنایع مغلق ادبی سیراب می کرد. مثلاً عباس میلانی در رابطه با هنرِ نثرنویسی وی آورده است که « راستی تجسمِ نثری‌ست سهل و ممتنع. به روانی رودی زلال و پرباری دریایی بی‌کران. نه اطنابِ ممل دارد و نه ایجازِ مخل. عاری از تعقید و پر از اشاراتِ تاریخی، فلسفی و ادبیِ رندانه است. عالم و عامی نثرش را می‌پسندند. یکی از جزالت و روانی‌اش لذت می‌برد و آن دیگری هزارتوی اشاراتِ زیرکانه اش را ستودنی می‌یابد. طنز و هزلی تلخ و شیرین، همراه با شگردهای روایی بدیع چاشنی نثرش‌اند.» {از شیخ صنعان تا مرگ در زندان}

 

با این حال اجازه بفرمایید چند بیتی از شعری که وی به منوچهر در بابِ احوالِ خود در کورانِ حوادثِ پس از انقلاب نوشته را برای آشنایی با سبک وی و طنزِ تلخِ قلم‌ش بیاورم:

 

«باری ای عارفِ خجسته‌ضمیر

حالِ ما این بود: بنال و بمیر!

 

نه که هم اذنِ ناله‌مان ندهند

جز به مردن حواله‌مان ندهند

 

بارِ دیگر به تختگاهِ کیان

تکیه‌زن گشته یعربِ قحطان

 

مستقر شد به زورِ حزب‌الله

آیت‌الله به جای شاهنشاه

 

کرده این قومِ سفله را منتر

دزد و شیاد و شیخِ افسونگر

 

نومسلمان شدند و مومن نیز

دله‌دزدانِ حزبِ رستاخیز

 

همه خواهانِ اجر و مزد شدند

نیمه‌دزدان، تمام‌دزد شدند

 

…..

 

نه عزیزِ دلم به عشقِ وطن

خویش را در بلا و غم مفکن

 

وطن از فیضِ همدلان وطن است

ورنه محنت‌سرای مرد و زن است

 

وطن از اشتراکِ فرهنگ است

نه در و دشت و نه گل و سنگ است

 

مسکنِ امنِ دزدها اینجاست

وطنِ زن‌به‌مزدها اینجاست

 

هوسِ ریش و پشم اگر داری

سوی ایران روانه شد باری!

 

تا ببینی چه سان گرفتاریم

تا ببینی چه عالمی داریم

 

چون خرِ آرزوی دم کرده

دم نجسته، دو گوش گم کرده!

 

دیگران پرکشان به اوجِ فضا

ما و حیض و نفاث و استبرا

 

خویش را هم‌طرازِ خر کرده

دزد را پاسبانِ زر کرده

 

نز جهان کام و نی امیدِ بهشت

کافرِ مفلسیم و قحبه‌ی زشت»

 

جای بسی تاسف است که با وجود آزادی نسبی پس از دوم خرداد و چاپ برخی از کتابهای آن مرحوم، نسلِ جوان چنان که شایسته و بایسته‌ست او را نمی‌شناسد. شاید نامِ او را هر از چندگاهی در مقالات مربوط به قتل‌های زنجیره‌ای به کوشش آزادگانی چون عمادالدین باقی دیده باشد، با این وجود داستانِ مرارت‌ها و سرنوشتِ تلخش حتی از دیگر قربانیانِ مظلومِ این فاجعه نیز کمتر در صفحه‌ی جراید نقش بسته است.

قصور البته نه از جوانِ قرنِ بیست و یکمی، که از مایی‌ست که یا زبان‌بریده به کنجی نشسته صم‌ بکم با فریادِ «چه حاصل اگر خامشی بشکنم؟ که یاران در این دشت , تنها من‌ام!» نظاره‌گر بازی‌های چرخ غداریم و با تکرارِ مکرراتی همچون «خانه از پایبست ویران است» سعد و نحسِ ایام را به تاثیرِ زهره و زحل واگذاشته‌ایم. امید دارم که این یادداشت بهانه‌ای گردد که نویسندگان و محققین و آزادمردانِ این دیار بیشتر از او و میراثی که برای ما و نسلِ جوان گذاشته است بنویسند تا تلاشی که وی برای نمایشِ پلیدی‌های حکومت و جامعه کرد بی‌سرانجام نماند. یادداشت را با تکه‌هایی از آخرین نامه‌ها و وصیت‌نامه او خطاب به ملتِ ایران (*) به پایان می‌برم

شباهت‌های این نامه با بیانیه‌های اخیر آقایان کروبی و موسوی از طنزهای تلخِ تاریخ است و نشانگرِ جلو بودنِ آن بزرگمردِ وارسته از جامعه‌ی خود:

 

« نگرانی‌ام از این است که مبادا لباسِ‌ مقدسِ روحانیت وسیله‌ی کسبِ مقام و جمعِ مال گردد و حربه‌ی تکفیر برای سرکوبِ آزادگان گرفته شود و بر اثرِ آن موجِ منحوسِ ریا و تزویر جامعه را فراگیرد و علفِ هرزه‌ی فساد عرصه را بر گلِ تقوی تنگ کند و تزلزلِ ایمانِ مردم به مبدأ و معاد باعثِ سقوطِ حتمی مردم به درکاتِ انحطاطِ اخلاقی شود، که سلطنتِ ایمان‌خوارگان به مراتب زیانش از سلطه‌ی آدم‌خواران بیش است. {نامه به دادگاه کیفری}

بنده البته شخصا در صحت و دقت نوشته های کیهان، و شرف و تقوای مدیرانش، شکی ندارم؛ که، این موسسه عظیم جزو غنایم بیت المال است و حجه الاسلام با فضیلت صاحب صلاحیت البته متدینی که بر مسند ریاستش تکیه زده، منتخب مستقیم مقامات عالیه ای است که می خواهند اسلام را درسرتاسر جهان گسترش دهند و صحنه عالم را از لوث حقه بازیها و تزویرها و دروغها و مردم فریبیها و ضعیف آزاریها پاک کنند.

اگر در ایران امروز گروه بی تقوای مردم فریبی حکومت را قبضه کرده بودند که برای تحکیم موقعیت خویش و ادامه غارت به سرکوب آزادگان می پرداختند، در افشاگریهای کیهان جای تردید و شبهه ای باقی بود. اگر دار و دسته ای دانسته یا نادانسته کسانی را به قصد قربانی در مقدم استالینی دیگر و هیتلری دیگر برگزیده بودند، شاید از جان گذشته ای به خود حق می داد مطالب کیهان و نشریات همزبانش را نوعی ترور شخصیت تلقی کند، که از مقدمات لازم ترور اشخاص است. تا اگر شخص مورد نظر به تیر غیبی گرفتار آمد، یا در تصادمی شرش کنده شد، یا شکنجه و اعدامش لازم گشت، اذهان عمومی آماده استقبال همچو خبری باشد و از تلف شدن وجود فاسدی فریاد اعتراضی برنخیزد….
دعایم [در حق تمامی هم‌وطنان] این است که:

از حضرت احدیت می خواهم که عشق به مقام و منصب چنان کر و کورتان نکند که ناله مظلومان را ناشنیده گیرید و جور ظالمان را نادیده.

…. اگر به مقام و منصبی رسیدید، مگسپرانان شاهینساز ملک جم چنان هاله‌ی تقدسی پیرامونتان ایجاد نکنند که زیر سوال بردن اعمالتان جرمی در حد ارتداد باشد‌ِ‌ِِ

…امیدوارم که گرفتار شریعتمدارانی نشوید که انگشت در جهان کرده و ملحد می جویند و برای ارعاب منتقدان چماق تکفیر می گردانند.

و در خاتمه…….الهی صدای چکمه‌ی فاشیسم بنحوی گوش نازنینتان را نیازارد که مجبور شوید از جان خود مایه بگذارید و برای بیداری ملت به استقبال اجل محتوم روید.»

 

روحِ بلندش شاد و یادش گرامی

پایان

 

پیوست:

خلاصه شرح حال:

علی اکبر سعیدی سیرجانی، ادیب، پژوهشگر، استاد و نویسنده توانای ایرانی در تاریخ بیست آذر ماه ۱۳۱۰ در سیرجان متولد شد. چکیده‌ای از فعالیت‌های وی عبارت است از: همکاری با بنیاد فرهنگ ایران (از آغاز تاسیس توسط دکتر خانلری)، تدریس در دانشکده های ادبیات و پژوهشکده بنیاد همکاری در تالیف لغت‌نامه دهخدا (حرف ن و قسمتی از حرف م)، گردآوری و تصحیح کتاب‌های تفسیر سور آبادی، تاریخ بیداری ایرانیان، ذخیره خوارزمشاهی، وقایع اتفاقیه و یادداشتهای صدرالدین عینی و نگارش مجموعه مقالات در کتبِ متعددی همچون آشوب یادها، در آستین مرقع، ای کوته‌آستینان، ته بساط و بازخوانی داستان‌های ادبی در کتاب‌های سیمای دوزن، ضحاکِ ماردوش و بیچاره اسفندیار. مقاله «شیخ صنعان» وی که در قالبِ روایتِ حکایتِ شیخِ صنعان به فسادِ تدریجی دارندگان قدرتِ مطلقه می‌پرداخت و در مجله‌ی نگین چاپ می‌شد نیز خود به تنهایی ارزش چندین کتاب را دارد.

پیش از انقلاب مقالات وی بیشتر حولِ معضلاتِ اجتماعی و فرهنگی و تحقیقاتِ ادبی بود و پس از انقلاب عمده‌ی تمرکز وی بر افشای ماهیتِ استبدادِ مذهبی، ریشه‌یابی عللِ آن و بازخوانی هوشمندانه‌ی تاریخ به نحوی که آینه‌ای از احوالِ وقتِ حکومت باشد. پس از نامه‌نگاری‌های وی به مقاماتِ بالای جمهوری اسلامی پیرامون ظلمی که به وی و خانواده و کتاب‌های از انتشار و توزیع بازمانده‌اش می‌رفت، در اسفندماه سال ۱۳۷۲ به اتهاماتِ مضحکی نظیرِ خرید و فروشِ موادِ مخدر، لواط و همکاری در کودتای نوژه دستگیر و پس از چندین ماه بی‌خبری مطلق و پخش اعترافاتِ تلویزیونی، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در ۴ آذر ماه ۱۳۷۳ مرگ او را در روزنامه های رسمی اعلام نمود. مطابق شواهدی نظیر اعترافات امیرفرشاد ابراهیمی و عدم اجازه حکومت برای کالبدشکافی، سعیدی سیرجانی در تاریخی میان نیمه تیر ماه ۱۳۷۳ تا آذر ماه همان سال به دست عوامل وقتِ وزارتِ اطلاعات جمهوری اسلامی در بی‌پناهی مطلق به قتل رسید. باشد که آخرین اثر وی که تفسیری از قیامِ کربلا بود روزی از بایگانی وزارت اطلاعات برون کشیده شود تا دمِ خروسِ یزیدیانی که خود را در جامه‌ی حسین به ملتی عامی انداخته‌اند بیش از پیش برون زند.

(منابع و اطلاعات عمدتاً برگرفته از سایت سعیدی سیرجانی)

این یادداشت ابتدا در اواخر سال ۸۸ در تارنمای خودنویس در سه قسمت منتشر شده بود که در اینجا بازنشرش می‌کنم.

نگارش دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>