دنیای پیچیده‌ی سیاست و جاذبه-دافعه‌ی قدرت

«قدرت» برای عامه واژه‌ای فریبنده اما منحوس‌ست و برای برخی روشنفکرانِ کنارِ گودنشین کلمه‌ای قبیحه. بسیار شنیدند و خوانده‌ایم که فلان نویسنده و شاعر و متفکر با افتخار اعلام می‌کند که به قدرت «آلوده» نشده و دامنِ کبریایی خویش از این بلای آزادگی‌سوز دور داشته است. نه تنها برای اکثر صاحب‌نظران که نزدِ عوام نیز شخصی که قبولِ منصب نمی‌کند و همواره ردای اعتراض به قدرتمندانِ البته منفور به تن می‌کند حرمتی دگر دارد و ارزشی والاتر.
اصولاً پذیرفتنِ قدرت در جامعه‌ای مانندِ ایران اراده‌ای قوی می‌خواهد و پوستی به کلفتی کرگدن. مخصوصاً برای آنان که فراتر از عصر خود می‌اندیشند و منافعِ طولانی‌مدت ملک و ملت را بر محبوبیتِ کوتاه‌مدت شخصی ترجیح می‌دهند. پذیرفتن مسئولیت و عزمِ جزم برای بهبودِ وضعیت و پیشرفت و آبادانی مملکت بیش از آنکه توانایی و تخصص بخواهد روانِ پولادین می‌خواهد برای پذیرا شدنِ ناملایمات و تیرهای ملامتی که از جانبِ دوست و دشمن به جانبِ‌ شخصِ جویای تغییر روانه می‌شود. از این وضعیت گریزی نیست و حالتِ ایده‌آل متاسفانه وجود ندارد. اجازه بفرمایید یک مثالِ ساده برای توضیح وضعیت بزنم.
فرض کنید شخصی باکمالات و مسلط به علومِ کشاورزی و باغداری خواهانِ سرسبزی باغی با خاکِ کم‌رمق و درختزاری خشکیده است. مردمی ساده‌دل و کم‌سواد از همان بستان کج‌دار و مریض محصولی می‌چینند و قوتِ لایموتی فراهم می‌کنند. حال این جماعت از قضای روزگار این فرد را برمی‌گزینند که سر و سامانی به گل و بته‌ی باغ و تنِ رنجورِ درختان دهد. طبیعتاً مقصود با قطعِ یک درخت و کشیدن دو شیار میسر نمی‌شود. خاکی تازه باید و کودی موثر و بذری نو. بایستی شخمی اساسی در باغ زده گردد و مقادیر زیادی درختانِ کم‌بازده و بوته‌هایی بدمحصول نابود شوند. حتی گاهی لازم است چند اصله درختِ پربار قطع گردند تا مزرعی برای محصولی مهم‌تر فراهم آید. در غیر این صورت هر کاری که صورت گیرد زدنِ نقش بر دیوار خانه‌ایست که از پایبست ویران است. اما عوام این درک را ندارد. نمی‌فهمد گاهی برای رسیدن به هدفی طولانی مدت باید از منفعتِ کوتاه‌مدت خود چشم پوشد و ریاضت کشد. مخصوصاً اگر خود نیز در این کن‌فیکون مجبور به همراهی و اطاعت و مسئولیت‌پذیری باشد که دیگر وا اسفا.
حال این شخص دو حالت بیشتر پیش رو ندارد. یا با کندنِ چاه کشیدن و کشیدنِِ منابع البته محدودِ آبی زمین باعثِ ازدیادِ محصول برای چند صباحی گردد و امیدوار باشد که بعد از آن معجزه‌ای صورت گیرد. در این حالت طرف محبوبِ رعیت می‌شود و بسیار پیش می‌آید که مردمِ نادان کاهشِ محصولِ باغ بعد از چند سال و خشکیدنِ آبِ چاه به سببِ تغییراتِ سطحی و زودبازده را به حسابِ وی نمی‌گذارند و لاجرم او همیشه محبوبِ قلب‌ها می‌ماند و ذکرش جز به نیکویی نمی‌رود.
اما بدا به روزی که این شخص نگون‌بخت راهِ صعبِ دوم را انتخاب کند و با اطمینان از اینکه منافعِ بلندمدت آن مردمِ از-همه‌جا-بی‌خبر در اصلاحاتِ اساسی باغ است کلیه‌ی زخمِ زبان‌ها را به جان بخرد و کاری کند کارستان. اینجاست که دو واقعه محتمل است. یا مردم زورشان به طرف می‌چربد و تحت‌ِ تاثیرِ چند آدمِ سودجو بعد از یکی دو سال سر به شورش می‌گذارند و بنده‌ی خدا را بی‌حرمت و اخراج می‌کنند، یا سنبه‌ی طرف پرزور است و با اقتدار و «دیکتاتوری» کارها را پیش می‌برد. در حالتِ دوم همان مردم بعد از چندین سال نفرین و زجه و ناله متوجهِ به بار نشستنِ باغ و افزایشِ برکت می‌شوند و پی به اشتباهِ‌ خود برده و نامِ وی به نیکی می‌برند.
متاسفانه در جامعه‌ی پاندول‌صفتی چون ایران و عامه‌ای که خود را عقلِ کل می‌دانند و برای هر مشکلِ کوچک و بزرگی نسخه می‌پیچند این حالت بسیار اندک پیش می‌آید. پس گزینه‌ی محتمل همان حالتِ اول است که طرف را بعد از کوتاه‌مدتی چپو می‌کنند و شخصِ دیگری بر مسندِ باغ‌داری تکیه می‌زند و دوباره روز از نو و روزی از نو و این بدترین حالت برای آن مردم است. چه اصلاحاتِ نیمه تمام و شخم زدنِ نافرجام نه تنها در کوتاه‌مدت زیان‌خیز است که با ادامه پیدا نکردن در طولانی‌مدت نیز با به حالِ خود رها شدن و از بین رفتن نهال‌های تازه‌کاشته سودی عایدِ کسی نمی‌کند و چه بسا وضعیت را بغرنج‌تر سازد. اینجاست که ملتِ ناصبورِ صاحب‌باغ به مددِ بی‌سوادی و کوته‌نگری و افراطی‌گری به قولی هم چوب را می‌خورند و هم پیاز را.
با توجه به مثالِ فوق عجب نیست که در طولِ تاریخ در وطنِ ما اگر هم اصلاحاتی صورت گرفته به زورِ سرنیزه و ارعاب و خفقان بوده و تا آزادی نسبی‌ای فراهم آمده جز آشوب و هرج و مرج و خراب‌کاری ثمرِ دیگری نداشته است.
این دورِ باطلِ دیکتاتوری-هرج و مرج پایان نمی‌یابد مگر با افزایشِ شعور و سوادِ ملت. اما این هم خود پارادوکسی از نوعی دیگر است. چه در چنین شرایطی اندوختنِ آگاهی مستلزم اقتدارِ قدرتِ مرکزی است و آن نیز موجبِ برپایی استبداد. و استبداد جوهرِ معرفت‌اندوزی و آزادگی را می‌خشکاند و ملت را حقارت‌پذیر و کوچک‌اندیش بار می‌آورد. این است که پذیرفتنِ قدرت خود ملازمِ پذیرشِ چنین جمع النقیضینی است و واضح است که چرا بسیاری از این ورطه رخت و پختِ خویش برون می‌کشند و خود را «آلوده‌»ی‌ آن نمی‌کنند.

خام و پخته

شاید همگان ضرب‌المثل «آنچه پیر در خشت می‌خواند جوان در آینه نمی‌بیند» را شنیده باشند. دنیای غامضِ سیاست از مقوله‌ی خشتی‌ست که جز پیرانِ صاحب‌دلِ سرد و گرم‌چشیده کسی قادر به تحلیلِ بلنداندیشانه‌ی آن نیست. چه بسیارند حوادثی که قضاوتِ ناپخته، بازیگرانِ آنها را خائن و ملعون می‌انگارد و تاریخ دستِ برائت و شفقت بر سرشان می‌کشد. واکاوی بسیاری از وقایعی که در دنیای سیاست و صحنه‌ی قدرت روی می‌دهد نیازمند زمان است و درک درستشان محتاجِ تحملِ سختی و کسبِ تجاربی که جز در سایه‌ی گذرِ ایام و خونِ جگر به دست نمی‌آیند. شاید زدنِ چند مثال از تاریخِ معاصر پر بدک نباشد.
قیامِ سی تیر را به یاد بیاوریم و اقدامِ جنون‌آمیزِ قبولِ مسئولیتِ نخست‌وزیری توسطِ قوام‌السلطنه‌ی کهنه‌کار هنگامِ عزلِ مصدق، آن هم در هنگامه‌ای که مصدق در اوجِ محبوبیت قرار داشت و با پیوندِ البته کم‌دوام با کاشانی ناز بر فلک و حکم بر ستاره می‌کرد. کم نیستند تاریخ‌نگاران و نویسندگانی که این عملِ قوام را از سرِ حبِ قدرت و طمعِ مقام نوشته‌اند. اما آیا به واقع اینگونه است؟
قوام که بود؟ شخصی که در دورانِ سلطنتِ پنج پادشاه از دو سلسله مصدر مقاماتی عالی شده بود، از ریس دفتر صدر اعظم و مظفرالدین شاه گرفته تا کرسی وزارت خارجه و مالیه و جنگ و فروانروایی کل خراسان و سیستان. به این کارنامه‌ی درخشان پنج بار نخست‌وزیری و ریاست بر یازده کابینه را بیفزایید تا عظمتِ بارِ تجربه‌ی وی مشخص گردد. اصلاً مقام را به کناری بنهیم که به دست آوردنش در این خراب‌شده از دروغ‌گویان و ریاکاران هم برمی‌آید. کسی که با کیاست و هنرمندی مثال‌زدنی آذربایجان را در اوجِ سرمستی قدرتِ استالین از چنگالِ ارتشِ سرخ بیرون می‌کشد کم شخصیتی نیست.
اگر قوام طالبِ کسبِ قدرت به هر طریق می‌بود، دو سال قبل از آن به تشکیل مجلس مؤسسان برای تغییر قانون اساسی و افزایش اختیارات شاه مخالفتی جانانه نمی‌کرد با دفاع شجاعانه از قانون اساسی ، شاه را از دست بردن در قانون اساسی و متزلزل کردن اساس مشروطیت برحذر نمی‌داشت تا هم لقبِ جنابِ اشرف‌اش پس گرفته شود و هم از صحنه‌ی سیاست با حق‌ناشناسی اخراج گردد.
حال چطور کسی به این نمی‌اندیشد که قوام با آن اعلامیه‌ی معروف «کشتیبان را سیاستی دگر آمد» دل در گروِ نجاتِ ایران از هرج و مرجی بسته بود که اعتقاد داشت با ادامه‌ی سیاست‌های مصدق به وجود می‌آید، که آمد. مصدق برای جامعه‌ی استبدادزده و بی‌سواد آن زمانِ ایران بیش از حد آزاداندیش بود. آیا قوام در جامِ جهان‌بین آینده‌ی ایران و مصدق را ندیده بود؟ احساس نکرده بود که مصدق در چونان خاکِ مستبدپرور و عوام کالانعام‌اش یا خود دیکتاتوری دیگر می‌گردد (که با در اختیار گرفتنِ زمامِ ارتش و انحالِ مجلس دور از ذهن نبود) و یا موجب تغییرِ منشِ شاهِ جوانِ دموکرات‌منش به سوی مستبدی جزم‌اندیش می‌گردد که گشت. آیا مردِ وطن‌دوستِ آینده‌نگر با قبولِ مسئولیت در چونان وضعیتِ خطیری آبرو و سابقه‌ی خود را در گرو نگذاشت که از این فاجعه جلوگیری کند؟ قضاوت چندان راحت نیست، اما نکته‌ای که نباید مغفول بماند نامحتمل بودنِ «قدرت‌طلبی» از پیرمردِ روشن‌دلی است که پای‌اش لبِ گور و دل‌اش نگرانِ آتیه‌ی مبهمِ ایران‌زمین است.
شاید ماجرای قوام نمونه‌ی چندان مناسبی برای جوانانِ تاریخ‌نخوانِ پرورش‌یافته‌ی انقلاب نباشد. مثالی نزدیک‌تر می‌زنم.
در سال‌های پرشور و نشاطِ آغازین اصلاحات روزنامه‌ی توس در مصاحبه‌ای جنجالی با امیرانتظام، نیندیشده بحث‌هایی را در خصوص رابطه‌ی ایران و آمریکا مطرح کرد که بهانه‌ی لازم به جناحِ زخم‌خورده‌ی راست برای برخوردِ تند با مطبوعاتِ پرشمارِ آن دوران را می‌داد. به خاطر دارم که آقای مهاجرانی که در آن زمان خارج از کشور به سر می‌برد در مصاحبه‌ای عنوان کرد که «من هم اگر بودم توس را می‌بستم»
این جمله آن زمان برای خیلی از افراد و جوانان گران آمد. بسیاری ایشان را متهم به سازش و ضعف نمودند و تیرِ تهمت به سوی‌اش روانه که او اصلاح‌طلبِ واقعی نیست و فرصت‌طلب است و چه و چه. چند سالی لازم بود بگذرد تا برخی از آنان دریابند که وزیر وقتِ ارشاد با همان جمله‌ی ساده برخوردِ قاطعی را که می‌رفت با کلِ مطبوعاتِ نوپا صورت بگیرد محدود به روزنامه‌ی توس کرد. توسی که بعد از اندک زمانی «با نشاط» به عرصه‌ی قلم قدم نهاد.
همین برخوردِ ناجوانمردانه با جنابِ کرباسچی نیز صورت گرفت، آنگاه که او با اظهارِ ندامت از زندان رهایی یافت. عوام و خواصِ با روحیه‌ی تاریخی قهرمان‌جویانه‌شان متحد در این نظر شدند که او عاشقِ قدرت است و این مسئله او را به ساخت و پاخت پشتِ پرده و طلبِ عفو کشانده است. برای این جماعتِ نادان قهرمانِ پرگوی و تندگوی گوشه‌ی زندان به از مدیر گزیده‌گویِ کاری در میدانِ عمل بوده و هست. غافل‌اند از اینکه خدماتِ باارزش و نعمات بی‌شماری که امثالِ کرباسچی با نرمش و به دور از جنجال و حاشیه در عرصه‌ی اجرا به میهنشان می‌رسانند، بسی بیشتر از هیاهو و تندروی اشخاصی چون گنجی در دادگاه و گذرانِ عمرِ گرانمایه در گوشه‌ی زندان می‌ارزد. برای آنان سیاست‌مدارِ خوب، سیاست‌مدارِ مرده است.

یک‌بعدی‌ها و چندبعدی‌ها

باری صحبت از جلوتر بودنِ سیاستمداران نیک‌پی از زمانه‌ی خود بود و خریدنِ تیر ملامتِ کنارِ-گودنشینان به جانِ گرانقدر. به قول شفیعی کدکنی نازنین:
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمنِ خلق و فتنه‌پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
در کورانِ بسیاری از حوادثِ تاریخی سیاست‌مداران به حبِ قدرت متهم می‌شوند و رهانکردنِ مسند. هرچند کم نیستند در وادی حکومت جانورانِ سیه‌اندرونِ کژاندیشِ بدکرداری که بر گرده‌ی ملت سوار شده و نردبانِ ترقی را به طرفه‌العینی برمی‌چینند و به هیچ قیمتی حاضر به واگذاری منصب به از-خود-بهتران نیستند. شیخِ اجل چه زیبا سروده است که اوفتاده‌ست در جهان بسیار، بی‌تمیز ارجمند و عاقل خوار. در این موارد یا حضرتِ عزراییل به مددِ مردمِ رنج‌کشیده می‌آید و یا جانِ رعیتِ به لب ‌رسیده و ریشه‌ی حکمرانی‌شان به طوفانِ قیام برمی‌چینند تا راه برای فرصت‌طلبانِ دیگر هموار شود.
اما در این وانفسا هستند مردمانِ صاحب‌دلی که در رهانکردنِ منصب هدفی جز منافعِ شخصی دارند و گاه تاریخ چوبِ تر این جماعتِ خیرخواه را با چوبِ خشک اراذلِ قدرت‌پرست یکی می‌سوزاند. اجازه بفرمایید به شیوه‌ی مداحان گریزی به یک خاطره‌ی به ظاهر نامربوط بزنم.
سال ۱۳۸۴ تازه از تحصیل در ژاپن برگشته بودم که به دعوتِ یکی از اساتید در مرکزی با عنوانِ پرطمطراقِ مدیرِ بخشِ فنی مشغول به کار شدم. قرار و مدارمان برای یک سال بود، چه جنابِ رییس می‌دانست که دوباره‌ی برای ادامه‌ی تحصیل عازمِ خارج‌ام. وضعِ مرکزِ پژوهشی اسف‌بار بود. پروژه‌ای قرار بود برای وزارتِ علوم انجام دهند که به علتِ مدیریت نامناسب پیشرفتی نمی‌کرد و لاجرم چندین میلیون تومان مطالبات بلوکه شده بود و کارمندانِ ثابت و برنامه‌نویسان مدتی بود که حقوقِ مرتب و کافی دریافت نکرده بودند. جوان بودم و جویای نام و معتقد به «الجنونُ فنون». پس در آن آشفته‌بازار دل به دریا زده و قبولِ مسئولیت کردم.
بعد از چند ماه دوشاهی مبارک‌ام افتاد که به چه علت کارها آنقدر نامرتب و درهم‌ریخته است. مشکل از مدیرِ مرکز بود که تندخو و زخمِ-زبان‌زن بود و با وجودِ تحصیلاتِ عالیه از ریزه‌کاری‌های مدیریتی بی‌خبر. با وجودِ نیتِ خیرش حرف و حدیث پشتِ سرش فراوان بود و رقیبان‌اش کوچک‌ترین فرصتی را برای تخریبِ شخصیت‌اش از دست نمی‌دادند. مخصوصاً که با بزرگانِ نظام نشست و برخاست داشت. بگذریم.
جنابِ مدیر را بعد از چند صباحی راضی کردم که مسئولِ پروژه‌ی وزارت را عوض کند و چون نه پولی در بساط بود و نه آدمِ قابلی در دسترس خود قبولِ مسئولیت کردم و دریافتِ حقوق را موکول به دریافتِ مطالبات از وزارت. چند ماه دیگر گذشت و کارها باالنسبه روی غلتک افتاد. روابط با برنامه‌نویسان و کارمندان خوب بود و کارها کژدار و مریز جلو می‌رفت. می‌دانستم که فاز اول پروژه تا اواخر آن سال تمام می‌شود و با دریافتِ حق‌الزحمه هم دستمزدِ بخشِ فنی داده می‌شود و هم حقوقِ معوقه‌ی کارمندان. مشکل اما رفتارِ تحقیرآمیزِ مدیرِ کارخانه بود و گوشه و کنایه‌های اطرافیان به من که حتماً به علتِ نفوذِ سیاسی مدیر و رانت‌های روابطی‌اش با همچو آدمی دم‌خور شده‌ و قبولِ مسئولیت نموده‌ام.
حقیر می‌توانستم با استعفا از آن ورطه رخت خویش برون کشم و به زندگی شخصی بپردازم، اما نگاهِ ملتمسانه‌ی کارمندان و امیدِ زیردستان و آینده‌ی مرکز اجازه‌ی عزلت‌نشینی نمی‌داد. آنها که بیرونِ گود بودند این عمل را حمل بر «مقام‌دوستی» می‌کردند و از دریچه‌ی کوچک خودشان دلیل دیگری برای آن نمی‌توانستند جستن.
این مثالِ‌ کوچک و ساده را حال می‌توان به عالمِ بغرنجِ سیاست تعمیم داد. بسیاری در آن سالهای سختِ اصلاحات بر خاتمی خرده می‌گرفتند که چرا استعفا نمی‌دهد و عطای قدرت را به لقای‌اش نمی‌بخشد. شاید بتوان لختی خود را جای او گذاشت و منافعِ کلانِ حضور در راسِ قوه‌ی مجریه را بر مضرات‌اش برتری داد. هویدای نخست‌وزیر نیز مثالی دیگر است. از آقای رفسنجانی مثال نمی‌زنم چون بحث‌اش مجالی دیگر می‌طلبد و نه مخلص اطلاعاتِ کافی و اطمینانِ نسبی دارم و نه خوانندگانِ حوصله و وقتِ اضافی.

خلاصه‌ی کلام آنکه در بسیاری از موقعیت‌ها، زمانه و معادلاتِ قدرت بدان سادگی که عوامِ تک‌بعدی‌نگر می‌اندیشند نیست. آنانکه که در کورانِ وقایع‌اند در خشتِ حوادث نکته‌ها بینند که خلایق در آینه در نیابند. شاید بد نباشد که در متهم کردنِ شخصیت‌های تاریخ به «قدرت‌طلب» و «مسندپرست» و «خائن» بودن اندکی دقت به خرج داد.

پس‌نوشت: الان که مشغولِ انتقالِ مطالب به وبلاگِ جدید هستم نظرم اندکی تغییر کرده است. معتقدم می‌بایست در جایی که زیرساخت‌ها خراب‌اند ابتدا آستین را برای هموار کردنِ بسترِ مناسب فراهم کرد و بعد که نقشِ دیوار پرداخت. نتیجه‌ی عملکرد و تذبذبِ خاتمی هم روی کار آمدنِ احمدی‌نژاد شد. اگر عملکردِ خاتمی را در بازه‌ای بیست ساله بنگریم می‌بینیم که چطور آن کوتاه آمدن‌ها منجر به آمدنِ پدیده‌ای شد که هم زیرساخت‌های چندین ساله را نابود کرد و هم دروغ و ریا و دزدی را همه‌گستر. اینجاست که شاید بتوان با اندکی ساده‌سازی رفسنجانی را در جایگاهی برتر از خاتمی نشاند، چه او امتیاز دادن‌هایش به بر آمدن کسی چون خاتمی شد و خاتمی کوتاه آمدن‌هایش بساطِ اصلاحات و رفاه و کرامت را برای مدتی نامعلوم برچید.

نگارش دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>